الان پشت ميز كارم هستم
اما
دلم ميخواد دارآباد باشم
دلم ميخواد الان مثل يك الاغ خوب روي چمنهاي تازه ولو شوم
و آفتاب پشتم را نوازش كند
يك ليوان نسكافه يا قهوه تلخ ميخواد با كتاب دردهاي جاودانگي
و همينطور آفتاب باشد و ابر و صداي بهم خورد شاخهها و چهچه پرنده و
من كه اينگونه آرام بدون آرزويي كتاب بخوانم


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر