مهر ۱۹، ۱۳۸۸

آگهي


خيلي روزها فكر مي‌كنم چرا اينقدر من تنهايم
چرا هنوز كسي نيست كه بنشينم و از اعماق روحم، درونم خوب يا بد حرف بزنم
چرا اينقدر خودم سانسور ميكنم كه به كسي بر نخوره
وقت بقيه رو نگيرم براي درددلهاي خودم
اما براي ديگران گوشي داشته باشم يه اندازه گوش فيل
اما امروز اينجا در اين لحظه
اعتراف مي‌كنم كه دلم يك عدد گوش مي‌خواهد كه بتوانم
تمام دلم را
بيرون بريزم
اشتباه نكنيد بيرون ريختن طبيعي و روزمره دل را كه همه انجام مي‌دهند منظورم نيست كه آن يك حركت فيزيكي و طبيعي است
منظورم همين نشخوارهاي روحي است ديگر
چه كنم ؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر