آبان ۰۳، ۱۳۸۸
مهر ۲۸، ۱۳۸۸
مهر ۱۹، ۱۳۸۸
آرزو
الان پشت ميز كارم هستم
اما
دلم ميخواد دارآباد باشم
دلم ميخواد الان مثل يك الاغ خوب روي چمنهاي تازه ولو شوم
و آفتاب پشتم را نوازش كند
يك ليوان نسكافه يا قهوه تلخ ميخواد با كتاب دردهاي جاودانگي
و همينطور آفتاب باشد و ابر و صداي بهم خورد شاخهها و چهچه پرنده و
من كه اينگونه آرام بدون آرزويي كتاب بخوانم
آگهي
خيلي روزها فكر ميكنم چرا اينقدر من تنهايم
چرا هنوز كسي نيست كه بنشينم و از اعماق روحم، درونم خوب يا بد حرف بزنم
چرا اينقدر خودم سانسور ميكنم كه به كسي بر نخوره
وقت بقيه رو نگيرم براي درددلهاي خودم
اما براي ديگران گوشي داشته باشم يه اندازه گوش فيل
اما امروز اينجا در اين لحظه
اعتراف ميكنم كه دلم يك عدد گوش ميخواهد كه بتوانم
تمام دلم را
بيرون بريزم
اشتباه نكنيد بيرون ريختن طبيعي و روزمره دل را كه همه انجام ميدهند منظورم نيست كه آن يك حركت فيزيكي و طبيعي است
منظورم همين نشخوارهاي روحي است ديگر
چه كنم ؟
مهر ۱۸، ۱۳۸۸
جرم
سخت تر از همه چيز اينه كه مجازات همسنگ با جرم نباشد
اون موقع است كه فكر ميكني واقعا مجرم كيه؟
و شك ميكني
به قانون
به قضاوت
به قاضي
به
اون موقع است كه فكر ميكني واقعا مجرم كيه؟
و شك ميكني
به قانون
به قضاوت
به قاضي
به
شروع
اشتراک در:
پستها (Atom)




