آبان ۱۸، ۱۳۸۸

اميد




اميد تنها چيزي (كسي يا شخصي يا حسي) است كه اين روزها مرا از جايم تكان مي‌دهد
مرا به حركت وامي‌دارد
دستم را مي‌گيرد و
تمام راههاي كه تنهايي طي مي‌كردم را با من آهسته و آرام مي‌پيمايد
و من يك همراه دارم
اميد فقط يك حس است
حس سرخوشي همراه با سرزندگي
شايد هم يك توهم باشد
هيچ منطقي پشتش نيست
فقط يك حس.
اما زيباست

آبان ۰۳، ۱۳۸۸

همين حالا




الان همين حالا در همين لحظه من مي‌خوام اينجا توي اين عكس باشم
سواره نه، پياده
برگها و پاهام با هم بازي كنند
و من
آسوده و بي خيال
بِرم
بِرم
بِرم
...
برسم به خودم

مهر ۲۸، ۱۳۸۸

كشف



كشف كردم
كه  بيشتر
دردهايم
سكوت‌هايم
خشم هايم
گريه‌هايم
و ...
همه از ترسهايم هست
امروز مي خواهم كه نترسم

به كساني فكر مي‌كنم كه با ترسهايم از خود دور كردم
؟؟؟

مهر ۱۹، ۱۳۸۸

آرزو

الان پشت ميز كارم هستم
اما
دلم ميخواد دارآباد باشم
دلم مي‌خواد الان مثل يك الاغ خوب روي چمن‌هاي تازه ولو شوم
و آفتاب پشتم را نوازش كند
يك ليوان نسكافه يا قهوه تلخ مي‌خواد با كتاب دردهاي جاودانگي
و همينطور آفتاب باشد و ابر و صداي بهم خورد شاخه‌ها و چه‌چه پرنده و
   من كه اينگونه آرام بدون آرزويي كتاب بخوانم

آگهي


خيلي روزها فكر مي‌كنم چرا اينقدر من تنهايم
چرا هنوز كسي نيست كه بنشينم و از اعماق روحم، درونم خوب يا بد حرف بزنم
چرا اينقدر خودم سانسور ميكنم كه به كسي بر نخوره
وقت بقيه رو نگيرم براي درددلهاي خودم
اما براي ديگران گوشي داشته باشم يه اندازه گوش فيل
اما امروز اينجا در اين لحظه
اعتراف مي‌كنم كه دلم يك عدد گوش مي‌خواهد كه بتوانم
تمام دلم را
بيرون بريزم
اشتباه نكنيد بيرون ريختن طبيعي و روزمره دل را كه همه انجام مي‌دهند منظورم نيست كه آن يك حركت فيزيكي و طبيعي است
منظورم همين نشخوارهاي روحي است ديگر
چه كنم ؟

مهر ۱۸، ۱۳۸۸

جرم

سخت تر از همه چيز اينه كه مجازات همسنگ با جرم نباشد
اون موقع است كه فكر مي‌كني واقعا مجرم كيه؟
و شك مي‌كني
به قانون
به قضاوت
به قاضي
به

شروع


من آمده‌ام كه مرقوم نمايم درونياتم را

مبادا كه موجب درد و مرض روحي گردد

-ايضا مانند ديگر انسان‌هاي متمدن-

كه مي‌دانم استطاعت درمان آنرا نخواهم داشت

پس باشد كه مرا ياري نماييد

در حل معضلات دروني

كه اجرتان با كرام الكاتبين باشد.